تبليغاتX
شاعر متروکه
 

ـــ ( این زن شوهر داره ) 

من با یک شلوار بگ شش جیبه

تو با گوشی نوکیا

در اتاقی که به اندازه ی یک کشور جا داشتسرزمین پر از علف

و یک درختِ ایستاده ، مرده

ـــ تو با چندین قله کوه که از اورست بالاتر می رفت

حباب را بر زمین زدم

شکستم

ـــ بیدار شدم

حالم از هر چه خودم هست بهم می خورد

بالا می آورم

ـــ بالا می روم

ـــ تو با گستانی که از من قرض گرفته ای ، اِِورت خرج می کنی ؟

ـــ و تو ، ای پسرِ سرزمین ِ سالهای ِ دور

با من ؟

که زرتشت نیستم

ـــ ادعای کوروش بودن می کنی ؟

ـــ حتا اسم این زن پان ته آ ، هم نیست

من به عیسا گفته بودم که مریم را دستِ ما نسپارد

ـــ گل ، مرگ ، بو

ـــ رنگ اش را به رُخ می کشی 

ـــ سرخ می شود

رُخ را در صفحه چرخ می دهم

وزیر می گوید : ـــ پس حق ِ من چه می شود ؟

ـــ تازه اگر توانستی از قلعه بگذری ؟!

ـــ من بچه ی همین مادرم

ـــ فاحشه نیست ، اما

(( این زن شوهر داره ))

ـــ خوب گوش بده رستم

ـــ رودابه را به مادرم ترجیح می دهی ؟

تو هم، پسرِِ همین زنی

فاحشه نیست

اما ، با تلفن حرف می زند

دوست می شود

دوست می دارد

فراموش می کند

ـــ خدای ِ مرده ی ِ من به سجده نشسته بود

متولد می شوم

ـــ می شنوی خدا ؟ 

با تو حرف می زنم

شراب نمی خورم

اما مست می شوم

مستِ شهربانو

بانوی ِ شهر ما نبود

دلیلی ندارد مادر من باشد

فا حشه نیست

ـــ ولی می دانم بانوی ِ شهر من است

در را می بندم

پیراهنم را

از آمیزش ما ، اما

فراخود من گفت:

ـــ تو اشتباه می کنی

طبقات را روی هم نچین

ـــ هم اتاقی ام می گوید :

بچه ی ِ پایین ِ شهر است

تو ! بچه ی شهرستانی

با تو حرف می زنم ، تهران

 که پای تخت را محکم چسبیده ای

اما ، ((اون زن شوهر ندارد ))

به دنیا آورده ولی مادر نیست

مریم نیست

ـــ فاحشه نیست

اما بچه هایش را دوست می دارد

دختر ِ خوابهای ِ من

تو آغازِ زایشی هستی

که فروغ را به صلیب می کشد

تو هنوز احمد را دوست داری

ومادرم مسیح را

دروغ نمی گویم : زرتشت دوست داشتنی تر است

اما ، مادر تو فاحشه است

راست نمی گوید

ولی همجنس باز است

و تو تلنگری ، از شبهای بی چراغی

با کلاه کابوی که پولدار نمی شوی

به مادرت قسم

ـــ که مریم نیست

تو را به صلیب می کشم

و می روم پای ِ درختی که خشک شده

اما مرا دوست دارد

و می خواهد اسبِ نفس هایم چهار نعل بدود

و تو آغاز زایشی شوی

ـــ که معلوم است

فاحشه ای با تلفن ِ خانه ی ِ تو آشناست

و پول تو را دوست دارد

و بچه ات تو را با پدرش اشتباه می گیرد

و من تو را با خودم

و مادرم با آن زن

اما تو آمیزش ِ فاحشه ای هستی که از آغازِ بچگی ات از عصرِارتباطات حرف می زند

ـــ ولی پوستت سرخ نیست

با من که از تو کوچک ترم

حرف می زنی ؟

اما من بیرون می روم

و کتاب را می بندم

که قلم ام جوهرش تمام شده

و کاغذ کلمه ی بعدی را حدس می زند

اما اسم مادر من ایران است

و من او را ترجیح می دهم

به تمامِ بچه هایش قسم که دختر است

ـــ اما بچه هایش را دوست دارد

فاحشه نیست

ولی می گوید:

که من لبخند می زنم

چرا که ، او را در اتاقم نگه می دارم

و هم اتاقی ام می گوید:

که مادرم فاحشه نیست

مریم نیست

ـــ ایران ؟

ولی من همچنان می نویسم

که تو خاموش شوی

شمع ِ شب های ِ خاکستری

شهری

                                                           ۱۳۸۷/۲/۲۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 
 

تازه تزویر شدم

با صدای نوشابه ای که در نداشت

ـــ کلاه اش را برداشته بودند 

ـــ تا بفهمد شهری نیست

ـــ در آب نرو

مگر نمی دانی گوسفندان را سر می برند

و من ، تو را از ۷۳ بهار ده سالگی ام بیشتر دوست دارم

ـــ می فهمی ؟

تازه سفید پشم هایت را

به سیاهی سالهای کودکیم می زنم

ـــ کودک می شوم

گریه می کنم

و می خندم

ـــ که حالا تمام ِ راه های نرفته را رفته ام

ـــ می شنوی کلاغک

تو آغاز ِ گوسفندی هستی

که منم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

سپید می نویسم

سرخ می شود

مشکی می نویسم

سرخ می شود

من از قرن ِ قرمز حرف می زنم

با دستی

و قلمی آغشته به خون

پاییز با وثیقه آزاد است

و من

ایستاده مُرده ام

در سالی که حرف می زنم

دست می زنم

پنجره را می بندم به خون

با نرده ای که از سلولم برداشته ام

تو را در تماسهای ِ فصلها پیدا کردم

وقتی زمستان تسلیم شده ، پرچم سفیدش راتکان می دهد

 ـــ بهارِ قاب گرفته ی من کجاست ؟

 ـــدر خانه ی تو چه حرفی دارد ؟

تو چه حقی داری ؟

من

منهای ما

زمین دهان ِ بسته ات را باز کن

فکر می کنم وقتِ رفتنم گذشته است

و من در انتظارِ فصلی که فریب خورد می مانم

(( باور نمی کنم این تو خودِ منی

این تو که از خودش بی خود شده منی ))

در انتظارت خواهم ماند

وقتی که رگهایم را به تو هدیه می دهم

نوشته هایم را

قلمم را

ـــ سرخ می شود

تو در طلوع ِ اُتاقم منتظر سایه نباش

رنگ گرفته ام

از شب 

                                                                              ۸۶/۱۱/۲۲

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 
 

فکرم با خودکارم یکی شده

مو هایم را می بافم به شانه هایش

ـــ سقوط می کنم از قلم

ـــ قل یا ایهل الکافرون

ـــ و اینجا برای شام آخر کاغذ؟

تا خدا خراب نشده می گویم

ـــ بهشت مقصد نهایی نیست؟

تا لبالب سیاه شدی؟

ـــ لبی به من بده

ـــ سیاه تر شدم کاغذ

انگشتت ٬ انگشتانم را می رقصاند

در اتاقک کاغذی

آتش زدم دنیا را

در پیاده رَوی کلمات

گستاخ تر از همه ٬ آزادی

نرده ها را دور هم چید

تا زندانی شوم در زمین

بعد از نُه ماه ٬ بعد از ظهر

فکرم با خودکارم یکی شده

مو هایم را می بافم به شانه هایش

ـــ سقوط می کنم از قلم

ـــ قل یا ایهل الکافرون

ـــ و اینجا برای شام آخر کاغذ؟

تا خدا خراب نشده می گویم

ـــ بهشت مقصد نهایی نیست؟

تا لبالب سیاه شدی؟

ـــ لبی به من بده

ـــ سیاه تر شدم کاغذ

انگشتت ٬ انگشتانم را می رقصاند

در اتاقک کاغذی

آتش زدم دنیا را

در پیاده رَوی کلمات

گستاخ تر از همه ٬ آزادی

نرده ها را دور هم چید

تا زندانی شوم در زمین

کنار من گربه مُرده بود

و چکمه هایش روی کاغذ به ایتالیا رسید

و من ٬ در کجای این صفحه گم شدم

                                                             ۱۳۸۶/۹/۱۵

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

از صخره بالا می روم

زندگی

ـــ چیزی نبود

برگشم در مرداب

زندگی

ما

ـــ منهای من

در روزگار ماتریکسی

با بچه های ِ ماکروفری

زندگی ِ ماکروفری

اجتماع ِ ماکروفری

و آن بالا خدا

که نمی دانم

چکار می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

 

نقطه می گذارم

بهار ِ زندگی ام شب بود

و ماه میان ِ روشنایی ام نداد

رُشد ، دُرشت ، پُشت به پُشتِ پنجره سایه می کشید

تا خالکوبی خودکار رنگ نگیرد

ـــ درست شب

صدای شیشه با شکلکِ باران می آمد

دُرشت ،پُشت به پُشتم دمینو بازی می کرد

آسمان

امان ازپُشته های من

نوبتم نرسید

ولی ...

ـــ شب شد

سایه ای نبود

که سایه ای در برم بیفتد

ـــ بازی خراب ، تمام نمی شود

ـــ شب است

زمان ِ شکستن ِ شبنم ها باد زبانه می کشید

می شمردم شبنم شب شکست

شبنم شب شکست

شکوفه ی شب بو ، بو گرفت

ـــ گس

ملس می شد فهمید شبانه هم می خورد ...

ـــ عجب ؟

ـــ اینجا زمان ِ هماهنگ سازی

حمام بو می داد

ریش تراش

شب بو

ـــ بوی باران نمی آمد

ـــ شب می شود

حمام ِ بو گرفتم

تا پاکِ پاک به خواب بروم

که صبح هر کجا بخوابد جز... ؟

۸۶/۷/۱

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 
 سایه

تو را زیر پای می گذارم

و ، هی لعنتی خودم

از تو ... 

وقتی که هیچکس با هر کس رابطه ای ندارد

و ماندم

با تو لعنتی

سایه ام

وقتی که ...

               که ...

                        که ...

زندگی نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

سرش صوت می کشد

از بس جوش آورده بود

انقلابِ کبیرِ کتری

" قوری محکم توی سرش کوبید

هی آقا

فعلن

بزار ببین

این تولهات چی از آب در میان "

وقتی دید او توجهی نمی کند

دستِ دستگیره را گرفت و بلند شد

کاشی ها که کنار دیوار تکیه داده بودند

از زبان استکانها

که با آبِ جوش شکنجه می شدند گفتند:

خون ِ هیچ کدام نباید کمرنگ تر باشد

در بندِ سه ی ِ کابینت

زندانی های سیاسی نگهداری می شدند

پیر ترین آنها لیوانهای زمان ِ شاه بودند

سبد

که آزادی سبزی ها را صلب کرده بود گفت :

چوبکاری می فرماین

قابلمه که با دشمن می جنگید

تمام ِ نیزه ها را پخت

تا نقطه ضعفش را نشان دهد

حالا که ضعیف شده

مرده می پرستیم

۸۴/۸/۱۲

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

چند ورق کاغذ

چند تا سی دی

چند تا فیلم

چند تا صفحه

چند تا چت

چند تا انگشت برای سکوت

آمده اند

تا در سوگواری قلم شرکت کنند

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/16ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

باد                                                                تقدیم به : صدایی بم

بادبادک را کتک زد                                          شادروان ایرج بسطامی 

من مادرم را

مادرم محبت را

محبت زندگانی را

و من می خندیدم

به صورتِ سرخ سه تا سایه

در آن طرفِ هراس

وقتی همه مرده بودند

پدرم زجر کشید

پدرم زجر می کشید

پدرم زجر کشیده بود

مرده بود

خواهرانم مرده بودند

بچه های شان

بم از تو بدم می آید

تو بدی

بد تر از بد

آغوشت را چرا باز کردی

زلزله مرد خوبی نبود

۸۳/۱۰/۲۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

پاروها با زبانشان آب می خورند

یک پیمانه سکوت

دو قطره اشک

با سبد های ِ ساده لوح

انگار زیر پای مان امضای ِ نهنگی خوابیده است

با جاده ای پر از اتوبان

در مقیاس ِ گورخری له شده

ـــ ما مثبت

نه منفی همه ی ِ فکرها هستیم

با قبرهای ِ بدون ِ سنگ

پر از رنگ های ِ سبز و آبی

در دل آدمهای ِ سفید زنده ایم

شاید محترمانه در این دنیا قدم گذاشتیم

با گریه های ِ تلخ ِ زندگی

در اجتماع ِ یک نفر

کوله باری از سایه های ِ سیاه و سفید

قاب گرفته بر دیوار

سفر از منتها الیه روز آغاز شد

تا انتهای شب

تاریکی را اگر بشکافیم

دل های مان را باید آتش بزنیم

نابودی ، گرما را در دستهای مان حس می کند

ـــ انسان در ابتدا منقرض بود

کند تر از دشنه

پرواز را سر برید

تاریخ ، همیشه حالش از آدمها بهم خورده

تازه فرصت یادگاری نوشتن بر جغرافیا را پپدا کرد

که لاله ها اولین گل ِ سبز شده بر زمین شدند

شبیه ِ اشباح ِ فکرهای کوکی

کاسه ها همیشه خون را چشیده اند

با تماشای رقصی پرازمرگ

پایان ِ همه ی درسها

که همیشه پر از خاک

از حاشیه ی اجتماع می گذرد

ولی همیشه زنده است

نیمه جان و استوار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 
تشخیص ِ هویت

وقتی می میرم که

نارنجی

زنده می شوم

زرد

تا میان ِ دو کودکِ آسمان

شادی تقسیم شود

صفر، صفر به سود

ـــ به صعود فکر نمی کنم

زمانی که پلک ها فاصله ی فصل ها را فاسد می کنند

۸۶/۶/۱۳ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

تصویر سه بعدی                                              تقدیم به گلدره ی مرگ پوپک

کودک                                                              (پوپک گلدره)

کوچک

و پوپک

همگی شان در شکاف ِ زمان گیر کرده اند

پیر ها برای بچگی پرسه می زنند

ـــ ما برای زندگی

نمی دانم چرا تاب ها سوارمان نمی کنند

الاکلنگ ها بالا و پایین

سُرسُرها سُر خوردن

یک میخ را توی سرمان بکوبیم به دیوار

زیر پایمان را بکشیم

طفلمان که رها شد

بگذاریم ارضاء شود

نکته ی قابل توجه :

ما به زورِ روز بُروز کردیم

چون نوبتمان رسیده بود

کاش می شد اجازه می دادیم

ـــ نا خواسته غرق شدیم

حالا دیگر هفت خان رستم مرده

همه چیز کارتی شده

کارت می دهی ، ازدواج می کنی

کارت می زنی ، کار می کنی

کارت می خری ، جایزه می بری

کارت بزنی ، زندگی کرده ای

ـــ آیا امروز زنده ایم ؟

ـــ کدام کرکس کسرِ بودجه آورده است

انقلابِ پشه ها مکیدن شد

خواسته یا نا خواسته حرفی برای گفتن باید باشد

کارها را کرواتِ گردنشان کرده اند

روی اسم ِ هر کس سیاست می کشند

خبرهای واقعی در گوشی می رسد

در سالن های اجتماعاتِ یک نفره شرکت می کنند

ـــ بدون پرسش

ما به اشیا احترام می گذاریم

نقطه سر خط ...

حالا برج ها بالا می روند

خانواده ها سانسور می شوند

ماشین ها کاری شده اند

مردم در قوطی کبریت ها روی صندلی می نشینند تا روزشان شب شود

به علت تراکم جمعبت تولد نمی گیرند

بچه دار نمی شوند

ـــ نمی خواهند زندگی کنیم

سازمان ِ ملل علل ِ رکودِ صلح را

جنگ های ِ فامیلی می داند

ما بخیه می زنیم شکاف را

زمان زرنگ تر از این حرفهاست

طبقات را روی هم نچینید

در حق پایینی ها اجحاف می شود

اجازه

در صد سال پیش در چنین روزی

ما دچار فراموشی شدیم

و این یعنی کات

برای همیشه ، جهان ، بدون ِ شرح

۸۴/۲/۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

هویت

دکمه هایش را باز کردم

لباس اش سفید با خط های ِ عمودی ِ آبی

با یقه ای خرگوشی روی کُتی از کلمات

ـــ آستین هایش را برگردانده تا کمی حاشیه ی ِ سفید داشته باشد

روی آنها جای پاهای آبی تر دیده می شد

مشکی تر

ـــ کلماتی که از همه ی حروف جاده اش پر شده است

دستهایش زنگ زده بود از درس

ـــ بچه ها سر کلاس می رفتند

اسم ِ تمامی شان را در خاطرات داشت

شاد صورتش را پشتِ سلول می گذاشت

ـــ شلوارش رنگِ شب گرفته بود

همیشه با احساس لباس اش را روی ِ لبهای ِ قلم می گذارم

وقتی به او تنفس دهن به دهن می دادم

نیم سوخته با باد چنگ روی ِ آتش می کشید

داشت علایم حیاتی را از یاد می برد

سوالی پرسیدم

جواب ها جیع کشیدند

۱۳۸۵/۸/۹

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

خطِ ممتد

غبارش را در خانه ریخته

ــ پدرم

مرده بود

زودتر از آنکه بفهمد

احساس ِ دخترها ، پسرها را زیر گرفته است

و من مقداری ملاقات برای اش چیدم

ولی مادرم از این گلها بیشتر خوش اش می آمد

ـــ او نیز مرده است

امّا هنوز نمی داند احساس ِ پسرها در کماست

و آنها سمت او بیشتر نماز می خوانند

در گوشم سوت کشید صبح

از خواب بیدار شدم

ـــ که سرم به سنگ خورد

یادم نمی آمد کاری کرده باشم

صدای هلهله و کلکله روبان مشکی داشت

داشتم خفه می شدم

ـــ از جریان ایستاد ذهنم

شاید در تصادف دو لب ، از کنترل خارج شد

وقتی خداحافظی از چشمانمان سرازیر می شد

و من ، در کما رفته بودم

رفته ، رفته

مرده بودم

تا فهمیدم کنار پدر و مادرم احساس ِ خوبی ندارم

ـــ اینجا آخرِ خط

من از بالا به خودم نگاه می کنم

همانی بودم که می خواستم

ـــ هیس

جنابِ خواب ، خوابیده است

و شمع در روشنایی وایستاده نفس نفس می زند

ـــ که ما مقداری به خاک خیانت کردیم

ـــ هیس

جنابِ خواب ، خواب دیده است

۱۳۸۵/۱۱/۹

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

آیه های انسا نی

من

در عصر یخبندان نازل شدم

بر پدر و مادرم

کاش کودکی عیسا را داشتم

تا دینم را،با هیچ نشان و کتابی

به حیوانات ، گیاهان و اشیاء تقدیم کنم

افسوس که مقتدر نبودم

نیستم

خواهم بود

ـــ حیوانات برای بقای خود شکار می کنند

و ما ... ؟

گیاهان برای بقای ما

و ما ... ؟

اشیاء برای زنده شدن ، زندگی می کنید ؟

و ما ... ؟

در کودکی هامان موشها را در کتابهای بزرگ تاریخ تکثیر می کنیم

تا در هر نفس

به اندازه ی مگس ، در اجتماع نقشی نداشته باشیم

ـــ روز را در اینجا به پایان می برم

که ما حباب های ِ کوچکِ تنهایی را تزیین کرده بودند

در غروبی که خود را آماده ای اَبدی می دانست

آتش زدیم

به تخت (" جمشید بچه ها می خواهیم فرار کنیم " )

ـــ و این یعنی کوروش کُت و شلوارش را در پاسارگاد آویزان نکرده است

بعد در لباسِِِِِِِ ِِ شب

حبابِ کوچکِ تنهایی را تکان می دهد تا بچه هایِِ ِ تزیینی به رقص در آیند

و ما با همه ی متولیانِ ِ امرِ رُشد همبستر شویم

و در تختی که آتش گرفته این همه آدم جا می گیرد

ـــ جای شان می دهیم

حالا به اندازه ی تمام ِ شبها که رفتند ، آمدند ، می روند

ستاره می چینم

تا تمام ِ معابد ، مساجد ومادرهایِ ِتزیینی جلوه ای نو بگیرند

ـــ حالا چند ستاره بشوند ؟

و ما ... ؟

آدمهای گرسنه تر از سیر

با کدام انگشت می خواهیم بچه گنجشکهایِ ِمادر بزرگ را از لانه برداریم

و خوابِ درختانِ ِ تزیینی را آشفته کنیم

در حوض ِ منجمدِ خانه

با ماهی های ِ تزیینی ِ منجمد

گربه در فکرِ آزادی به یخ چنگ می زند

ـــ و ما ... ؟

اینجا در زمانی که تزیینی شدیم

حبابِ کوچکِ تنهایی خود را

با گروهی کرکس کروات ها را شل می کنیم

و مشغول ِ خوردن ِ غذایی می شویم که مال ِ ما نیست

ـــ تزیینی نیست

در جنگ ما و کرکس ها چاقو قیام نمی کند

و در این فرصت کلاغ ها تمام ِ جواهراتِ خاله کشور را دزدیدند

حتا تزییناتِ خاله ایران را هم به سرقت بردند

تا تمام ِ تپش های ورم کرده از دم و بازدم های تکراری

آدمهای تکراری

ساعتهای تکراری

روزهای تکراری

بر ما مستولی نشده

ـــ و ما ... ؟

بر قلبِ تمام ِ سنگها خنجر زدیم

روز را با نمازی برای درختِ هنوز به سن ِ بلوغ نرسیده ، تزیینی نشده ، مرده ، شروع می کنم

و ما ... ؟

ایمان بیاورید به فصل های کشف نشده

تا در انجمادِ عصری یخی

خورشید مرده بود

و کسی نمی داند

که آن مردِ تنها در غروب

زندگیست

۱۳۸۶/۳/۶

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

لُ ک کِ نَ نَ تِ ت

در خانه ی ما نفت نیست

پول نداریم نفت بخریم

پدرم بلد بود ، بنزین درست کند

حتا چسب می ساخت

یادم می آید در اولین روزی که به دنیا آمدم

تکه های مرا بهم چسباند

او بزرگ شد

خوزستان بزرگ بود

ـــ خوزستان کوچک شو

کوچک بمان

شاید در پازل ، شهرها جای تو را بگیرند

ـــ تو فراموش می شوی ؟

اهواز

وازِ واز بخواب

باز ، شاید ، وقتی ، کسی ، تورا به هم بچسباند

بزرگ شوی

بزرگ بمانی

می دانی

ـــ راستی می دانی ؟

۱۳۸۶/۴/۷

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

سوسنها سراغت را می گرفتند                                تقدیم به : خواهر زاده ام  

وقتی سَر ِِ شب شکست                                        زهرا که پروانه وار پرید

آفتاب از شیشه بالا رفته بود

تو چه ساده افتادی بالا

چرا امروز قرار قناری یادت رفت

مگر حاشیه ی افطار دراز نکشیده بودی

تا با آب صحبت کنی

چه با شکوه لبِ ماهی ها را َتر می کردی

مدرسه را مرتب جمع کردم

در کیفت جا نبود

در جیبِ خواستگار ِ جدیدت جا دادم

چه زود بار دارشدند جا کلیدی هایت

وقتی اشکها یمان را در کیسه می ریختیم

فکر نمی کردیم ، از پیش ِ ما رفته باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 

کلمه را بر کاغذ اطو می کشد

خودکار

شلوار ِ شاعر پای ِ هر کسی نمی رود

بعضی ها جامه ی ِ کهنه می پوشند

تا دوش گرفته باشند امروز

ـــ دیروز را خوب زندگی کرده اند ؟

بر دهانش غنچه کرده بود

شعر

با گلهای ِ تازه و خوشبو

نیمای ِ پدر

فروغ ِ دختر

شاملوی ِ پسر

اخوان ِ تازه ی ِ قدیمی

سعید ، سلطان ِ بچه هایی که روی دار به دنیا می آیند

خسرو، گلسرخی است که از شاخه چیده شد

ثلثِ شاعران ِ حالا نیستند

تا شکوفه های بعدی

عصر ما صد سالگی ات را جشن بگیر

می خواهم متولد بشوم 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/12ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری | 
به خدا اِسمس می کنم 

دوستت دارم

می خواهم مسجدِ محله ی مان را

چهار طبقه بسازم

تا بچه های ِ کامپیوتری

نمازِ جمعه را

توسطِ امامِ جمعه

به صورتِ اینترنتی برگزار کنند

درآدرس ِ دبلیو دبلیو دبلیو دات خدا دات کام

۱۳۸۶/۵/۷

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 5:59 قبل از ظهر  توسط علی شیخ علی چالشتری |